اورمو اؤلکه سی

نویسنده : admin دوشنبه 4 اردیبهشت 1391, 12:57


 
بعدش تو صورت خواهرم خندید كه من هیچ خوشم نیامد. خواهرم مثل اینكه ترسیده باشد، چیزی نگفت. و ما دو تا، آقا، آمدیم پیش ننه ام. وقتی شنید حاجی قلی به خواهرم اضافه مزد داده، رفت...
 
*****************************************************************

چند سال پیش در دهی معلم بودم. مدرسه ی ما فقط یك اتاق بود كه یك پنجره و یك در به بیرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود. سی و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقریباً همه ی بچه ها بیكار كه می ماندند می رفتند به كارخانه ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. كارگران شهری پول پیشكی می خواستند و از چهار تومان كمتر نمی گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف بارید و زمین یخ بست. شكافهای در و پنجره را كاغذ چسباندیم كه سرما تو نیاید.

روزی برای كلاس چهارم و سوم دیكته می گفتم. كلاس اول و دوم بیرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكی شده بود. از پنجره می دیدم كه بچه ها سگ ولگردی را دوره كرده اند و بر سر و رویش گلوله ی برف می زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها می افتادند، زمستانها با گلوله ی برف.كمی بعد صدای نازكی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!..از مبصر كلاس پرسیدم: مش كاظم، این كیه؟مش كاظم گفت: كس دیگری نیست، آقا... تاری وردی است، آقا... زمستانها لبو می فروشد... می خواهی بش بگویم بیاید تو.

من در را باز كردم و تاری وردی با كشك سابی لبوش تو آمد. شال نخی كهنه ای بر سر و رویش پیچیده بود. یك لنگه از كفشهاش گالش بود و یك لنگه اش از همین كفشهای معمولی مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش می رسید، دستهاش توی آستین كتش پنهان می شد. نوك بینی اش از سرما سرخ شده بود. رویهم ده دوازده سال داشت.سلام كرد. كشك سابی را روی زمین گذاشت. گفت: اجازه می دهی آقا دستهام را گرم كنم؟بچه ها او را كنار بخاری كشاندند. من صندلی ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همینجور روی زمین هم می توانم بنشینم.بچه های دیگر هم به صدای تاری وردی تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جایشان نشاندم.تاری وردی كمی كه گرم شد گفت: لبو میل داری، آقا؟



دسته بندی : داستان ها و افسانه های آذربایجان ,
برچسب ها : پسرک لبو فروش , داستان های صمد ,


نویسنده : admin دوشنبه 4 اردیبهشت 1391, 12:56

یك روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می كردم. دانه های برف رقص كنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند. روی بند رخت، روی درختها، سر دیوارها، روی آفتابه ی لب كرت، روی همه چیز. دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد. دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانه ی برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شكل و بریدگی زیبا و منظمی داشت! زیر لب به خودم گفتم: كاش این دانه ی برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت!
در این وقت دانه ی برف صدا داد و گفت: اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش كن برایت تعریف كنم: من چند ماه پیش یك قطره آب بودم. توی دریای خزر بودم. همراه میلیاردها میلیارد قطره ی دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم. یك روز تابستان روی دریا می گشتم. آفتاب گرمی می تابید. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ی دیگر هم با من بخار شدند. ما از سبكی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف می كشاند. آنقدر بالا رفتیم كه دیگر آدمها را ندیدیم. از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید. گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگتر می چسبیدیم و در هم می رفتیم و فشرده می شدیم و باز هم كیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دورتر می رفتیم و زیادتر می شدیم و فشرده تر می شدیم. گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریكتر می كردیم.
آنطور كه بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بودیم، باد توی ما می زد و ما را به شكلهای عجیب و غریبی در می آورد. خودم كه توی دریا بودم، گاهی ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم.
نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم. ما خیلی بالا رفته بودیم. هوا سرد شده بود. آنقدر توی هم رفته بودیم كه نمی توانستیم دست و پای خود را دراز كنیم. دسته جمعی حركت می كردیم: من نمی دانستم كجا می رویم. دور و برم را هم نمی دیدم. از آفتاب خبری نبود. گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم. خیلی وسعت داشتیم. چند صد كیلومتر درازا و پهنا داشتیم. می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین.
من از شوق زمین دل تو دلم نبود. مدتی گذشت. ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار. داشتیم باران می شدیم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزیدم و همه لرزیدند. به دور و برم نگاه كردم. به یكی گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمین، آنجا كه ما هستیم، زمستان است. البته در جاهای دیگر ممكن است هوا گرم باشد. این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم. نگاه كن! من دارم برف می شوم. تو خودت هم...
رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمین. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ی دیگر هم یكی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم.
وقتی توی دریا بودم، سنگین بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز می كردم. سرما را هم نمی فهمیدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص می كردیم و پایین می آمدیم.
وقتی به زمین نزدیك شدم، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم. از دریای خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا می دیدم كه بچه ای دارد سگی را با دگنك می زند و سگ زوزه می كشد. دیدم اگر همینجوری بروم یكراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اینجا. وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و...


* * *

در همین جا صدای دانه ی برف برید. نگاه كردم دیدم آب شده است.
 


دسته بندی : داستان ها و افسانه های آذربایجان ,
برچسب ها : داستان های صمد , سرگذشت دانه برف ,


نویسنده : admin دوشنبه 4 اردیبهشت 1391, 12:54
روزی بود، روزگاری بود. گوسفند سیاهی هم بود. روزی گوسفند همانطوری كه سرش زیر بود و داشت برای خودش می چرید، یكدفعه سرش را بلند كرد و دید، ای دل غافل از چوپان و گله اش خبری نیست و گرگ گرسنه ای دارد می آید طرفش. چشم های گرگ دو كاسه ی خون بود.
گوسفند گفت: سلام علیكم.
گرگ دندان هایش را بهم سایید و گفت: سلام و زهر مار! تو اینجا چكار می كنی؟ مگر نمی دانی این كوه ها ارث بابای من است؟ الانه تو را می خورم.
گوسفند دید بدجوری گیر كرده و باید كلكی جور بكند و در برود. این بود كه گفت: راستش من باور نمی كنم این كوه ها مال پدر تو باشند. آخر می دانی من خیلی دیرباورم. اگر راست می گویی برویم سر اجاق (زیارتگاه)، تو دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور كنم. البته آن موقع می توانی مرا بخوری.
گرگ پیش خودش گفت: عجب گوسفند احمقی گیر آوردم. می روم قسم می خورم بعد تكه پاره اش می كنم و می خورم.
دوتایی آمدند تا رسیدند زیر درختی كه سگ گله در آنجا افتاده بود و خوابیده بود و خواب هفت تا پادشاه را می دید، گوسفند به گرگ گفت: اجاق اینجاست. حالا می توانی قسم بخوری.
گرگ تا دستش را به درخت زد كه قسم بخورد، سگ از خواب پرید و گلویش را گرفت.



دسته بندی : داستان ها و افسانه های آذربایجان ,
برچسب ها : داستان های صمد , گرگ و گوسفند ,



موضوعات
» اخبار اورمیه (903)
» اخبار بحران دریاچه اورمیه (1021)
» پروژه های عمرانی،خدماتی اورمیه (548)
» پروژه های عمرانی،خدماتی استان (172)
» سیاسی (178)
» اقتصادی (529)
» اجتماعی (323)
» ادب،فرهنگ و هنر (133)
» علمی، آموزشی (201)
» پزشکی،سلامت (204)
» میراث فرهنگی و گردشگری (401)
» حوادث و سوانح (227)
» هواشناسی (224)
» محیط زیست (261)
» گزارش تصویری (301)
» والیبال برتر (1077)
» ورزشی (218)
» اخبار ایران و جهان (218)
» وقایع تاریخی ایران و جهان (19)
» وقایع تاریخ آذربایجان (18)
» وقایع تاریخی اورمیه (10)
» تورک دیلی (8)
» نام آوران اورمیه (88)
» نام آوران آذربایجان (127)
» آذربایجان فولکلوری (11)
» آذربایجان دبلری (19)
» مذهبی دبلر (31)
» اورمو عاشیقلاری (19)
» موسیقی آذربایجانی (19)
» تورک شعرلر (7)
» استاد شهریار+شعر و عکس (10)
» داستان ها و افسانه های آذربایجان (8)
» فرودگاه اورمیه (3)
» دانشگاه اورمیه (10)
» امام زاده ها - مساجد تاریخی (24)
» بناهای تاریخی اورمیه (104)
» پارک های اورمیه (17)
» حمام های قدیمی اورمیه (5)
» دره ها-آبشارها -چشمه ها (18)
» قلعه ها -تپه ها-غارها (22)
» کلیساهای اورمیه (17)
» کتیبه های تاریخی اورمیه (7)
» مراکز اقامتی و تفریحی اورمیه (12)
» مقبره های اورمیه (10)
» موزه های اورمیه (12)
» در باره اورمیه (12)
» سوغات،صنایع دستی،غذاها (19)
» جاذبه های گردشگری و طبیعی اورمیه (60)
» گالری عکس بازار اورمیه (8)
» گالری عکس دریاچه اورمیه (33)
» گالری عکس اورمیه (60)
» گالری عکس اورمیه قدیم (11)
» آثار طبیعی آذربایجان غربی (36)
» آثار تاریخی آذربایجان غربی (104)
» گالری عکس سایر مناطق آذربایجان (25)
» تصاویر دیدنی (40)
» کلیپ شعرای آذربایجان (5)
» کلیپ اورمیه (5)
» کلیپ موسیقی آذربایجانی (7)
» کلیپ ورزشی (8)
» کلیپ های متفرقه (10)
» دانلود فایل های صوتی (5)

صفحات

پیوندهای روزانه

نویسندگان

» admin (6558)

آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic